به دنيايت زيبا بنگر و زيبايي رادوست بدار به خدايت آرام بنگر و آرامش را دوست بدار به هم سن هات ساده بنگر و سادگي را دوست بدار. به اطرافت تنها بنگر وتنهايي را دوست بدار. و بدان تنهايي زيباست.
و ديگر بگويم كه: من نسيم هستم دختری 16 ساله از دیاری ساده و تنها و ميخوام از دنياي شيرين تنهايي و بيقراري خودم باهاتون حرف بزنم. دوست دارم همراهيم كنين
بغض همچون موجی بر صخره چشمانم موج زد و اشک ریزریز جاری شد.
توی دستانم پر از نور بود.پر از عشق و صفا برای ساده زیستن و آرام خفتن در کنار معشوقی که هرلحظه بیش از پیش به من نزدیک تر می شد.
حالا دیگر کنارم بود.پیشم نشسته بود و داشت به صورتم نگاه میکرد.نمی دیدمش اما حس میکردم هست.
وجودش هست و می خواهد مرا با خود به اوج آسمان ها بکشد.چه صفایی دارد!زندگی در کنار او فقط مهر و صفاست!
تو نمی فهمی.یادت است آن روز که گفتم می بینمش و کنارم نشسته, گفتی دیوانه شدم.گفتی از عشق زیاد است و من همچنان سرحرفم بودم.
آن روز که آمدی خانه و خسته و کوفته کنارم نشستی گفتم ببین اینجاست.دارد نگاهت می کند و تو مرا روانی خواندی.
من دوستش داشتم.تو هم همینطور ولی تو میگفتی نیست.می گفتی او نیست.هست اما نیست.تو همیشه حرف هایت گیج کننده بود.
من روحش را حس میکردم.کنار تو.کنار خودم.کنار قاب عکس خالی گوشه اتاقمان.کنار ساعت دیواری شکسته توی انباری.کنار همه چیز.حتی کنار در ورودی.
همه جا بود.نورش بود.عشقش بود و تواما, نمی فهمیدی.تو میگفتی فقط این چیزها که نیست.باید دلت با او باشد تا همه بفهمند عاشقی.نه اینکه ظاهرش برایت آشکار شود.
من می گفتم کنارم نشسته.تو میگفتی توی آسمان ها خفته.به وجودش کافر بودی.به نگاهش می خندیدی و برای او نماز نمی خواندی.
ولی من با اینکه همه می گفتند دیوانه, می دیدمش.اکنون هم هنوز کنارش هستم.توی همان بیمارستان روانی یک شب فرشته اش آمد و مرا با خود برد.
حالا تو بنشین و اشک بریز و به حال دخترک مرده ات گریه کن.
آن روز باران نباريد .چشمان خسته و عاشق،نگاه هايشان را به آسمان ميدوختند و هرلحظه انتظارشان به دنبال قطره اي آب درميان سرخي ها و داغ اندوه هاي صحرا ميگذشت!گوشهايشان به زنگ بود تا هرلحظه صداي عشق را بيشتر حس كنند و بوي خون و سرخي گل رز را فزون تر به مشام بكشند.دست هاي خسته و بي روح وقتي مقابل چشمان دلبسته معشوق آشكار ميشد برنگاهش زخم مينشست و احساسش را گويي به صليب ميكشيدند و هربار نگاه گرمش تيري بود بر قلب سرخش تا ذره ذره بارعشقش را فزون تر و جسمش را تنهاتركند.دردلب هاي تشنه وزخم هاي بردست نشسته هركدام تيري بروجود قلب معشوق بود.آسمان،سرخ و دلتنگ برفرازسرهايشان رنگ خون و تنهايي را بيشتر در بيابان مي پاشاند و هرلحظه آسمان دلتنگ تر ميشد،اما... .اما انگار چشمانش را بسته بودند تا مبادا اشك بريزد و با اشك هايش عشق فزون را بشويد و باخود به دل خاك برده و دفن كند!مبادا اشك هايش بهشت را خالي و مبادا قطره هاي باران،بيابان را آبي كند.آسمان تنهاتر از عاشقان صحرابود.دلگيرتر و خسته تر از زندگی تنهايش!اما دلبستگان صحرا اشك روي گونه هايشان مي غلتيد و هرلحظه عشقشان فزون تر شده و آسمان بغض گلويش را گرفته و حق گريه نداشت.هرلحظه يك تن از ميان بيابانيان محوميشد و قلبش را آزاد ميكرداما... .اما در آخر فقط72عاشق بودند كه طعم صحراي كربلا را چشيدند و خون هايشان رنگ عشقشان را پررنگ تر كردو معشوقه را بيشتر ستايش كردند.ظهرسرخ با رنگ خون دلبستگان و شب سياه باغم تنهايي عاشقان.آن روز باران نباريد تاحسين محبوب تر شود.آري!عشق يعني همان معشوقه هميشگي...حسين!