تبليغاتX
کوله پشتی خدا


کوله پشتی خدا





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

عمو داشت می رفت...
 

به نام او...

عمو داشت می رفت...

صدای عموحسین یک بار دیگه توی اتاق پیچید.یک مشت به رون پام زدم و گفتم:«داره می ره. داره دیر

میشه.»عمویه بار دیگه صداشو بالابرد و گفت:«اهل خونه.همه سفارش ها تموم شد؟برم؟»رفتم تا

دستمو ببرم بالا و بگم نه!من هنوز کار دارم ولی نشد.آخه اگه عمو واسه من صبرمی کرد که من نمی

تونستم زود تموم کنم.از صبح خودکار توی دستمه و کاغذ جلوی روم ولی هنوز نتونستم بنویسم.پس

عمو چهل سال دیگه هم که صبر کنه بازم نمی تونم.آقاجون!قربون بلندمرتبه بودنت که روم نمیشه یه

کلمه واست بنویسم.یه نگاه به بیرون انداختم.مامان سینی دست گرفته بود.توی سینی هم قرآن و آب و

آینه رونمایی می کردند.آخی!طفلی مامان جون.با پای لنگش هنوز هم داره کار می کنه.اشک از چشمم

ریخت.یاد آقا که افتادم اشک قل خورد اومد روی گونه هام.عجب دلی داری آقا!عجب جذبه ای داری آقا که

 با این همه دوری امون از شما بازم همه امون عاشقتونیم.چشمم افتاد به دست های چروک خورده

مامان.بمیرم براش.دوساله داره بابامو پرستاری می کنه.غذا توی حلقش می ریزه و عصا زیر دستش می

 ذاره.بابام از همون دوسال پیش که اون تصادف پیش اومد عقلشم از دست داد.مادر جونم تا یه مدتی

می اومد توی اتاق ما و بهش سر می زد.بعد مادر جونم دیگه کم کم سرد شد از بهبودی بابا.اما مامان...

.من اینا رو دارم به شما می گم آقاجون؟شما که می دونید این همه زجری که ننه ام واسه بابا می کشه

بی جواب نمی مونه.دوباره چشمم به ورقه ی سفید و خیسم افتاد.یعنی من از اون دریای زپرتی هم

کمترم که حتی نتونم یه خط واسه آقا بنویسم؟آقا کاش جای عمو حسین خودم بیام کنار ضریحت دخیل

 ببندم.مادرجون داشت اسفند بالای سر عموحسین می چرخوند.آخ آقا!جونم واستون بگه از بدبختی

هامون.بابا همیشه نون آور خونه بود.اما حالا که بابا نیست همین عموحسین که انقدر ادعاش میشه

پول عمل قلب مادر جون بیچاره رو هم نمی ده.آقا به روح بابابزرگ با همین چشم های خودم دیدم که

مامان واسه عمل مادرجون توی خونه مردم رخت می شست ولی یکی نیست به این عمو حسین

نامردبی غیرت بگه آخه لامروت این انصافه که زن برادرت با اون همه پول تو واسه عمل مادرت رخت

بشوره؟زن عمو فرشته کنار شوهرش اصغر نشست.کنار شوهرش که چی بگم؟کنار بدبختی اش

نشست.ازوقتی عمواصغر معتاد شد زن عمو فرشته هم راه بدبختی پیش گرفت.همین عمو حسین شده

 بود آینه دقش.دم به دقیقه که به زن عمو پول میداد واسه بچه اش, بهش سرکوفت می زد. آخه یکی

نیست بهش بگه تو که ثواب می کنی کباب کردنت دیگه چیه؟یاسی از جلوی اتاق که رد می شد منو

دید.برگشت و گفت:«چکار می کنی نازنین؟دایی حسین داره می ره!»یه نگاه به شکم بادکرده اش

انداختم و گفتم:«برو دخترعمه!منم الان میام.راستی حال بچه ات چطوره؟»خندید و جواب داد:«فعلا که

خوبه.»دلم برای باباش می سوخت.عمه زهرا اون مرد بیچاره رو دق داد.یعنی نه!سکته داد. حالا هم

افتاده گوشه ی سرای سالمندان.یکم به دوروبرم نگاه کردم.چقدر ما بدبختی داشتیم و خودمون خبر

نداشتیم.اون از عمواصغر معتادمون.این از بابای علیلمون.مادربزرگ پیر و مریضمونو چی می گی؟آخ

آقاجون!اگه دستم به قلم بگیره و بشه براتون بنویسم از این خونه ی درب و داغونمونم می گم.می گم

این خونه چقدر سوسک داره.می گم عموحسین داره پولاشو توی دل خاک چال می کنه و ما هرروز باید

تله موش بذاریم.می گم مامان دستش می لرزه.می گم دکترا گفتن شاید بچه یاسی ناقص از آب

دربیاد.می گم دیوارهای خونمون سسته.می گم عموحسین رفته تو کارخلاف و حالا داره میاد پابوس

 بالامرتبه ترین آدم آسمونا.اصلا بخدا مشهد طاقت قدم های نحسشو نداره.با پول حروم و زیارت؟!آره

 بخدا.حرومه.ازسر تقصیراتش نگذر ای خدا.آقاجون... .یه قطره اشک رو صورتمو با دست پاک کردم.دستامو

 گرفتم بالا تا دعا کنم.تا خدا دستامو ببینه.تا آقا امام رضا یه نظر به این دل کوچیک و حقیر من بندازه.بردم

 بالا.دستامو بردم بالا و سرمو رو به سقف گرفتم.اینجوری صفا نداشت.کاش خودمو می چسبوندم به

ضریح طلایی ات و کنار قبرت واسه گناهام از خدا آمرزش می خواستم.کاش آقامون زودتر ظهور

کنه.اینجوری که صفا نداره.آخ آخ.اگه دستم به قلم بازشه می نویسم... .چشمام برق زد.سرمو آوردم

پایین و خودکار تو دستام جاگرفت.ای بابا!نفرین به این شانس. خدا لعنتت کنه دریا.این خودکارت که رنگ

نمیده.از جام پاشدم.دیر می جنبیدم کار از کار می گذشت.اما یهویی صدای عموحسین اومد.سرم

برگشت.داشت خداحافظی می کرد.مادر بزرگ صورت اشکی اشو با گوشه چارقدش پاک کرد.عمو داشت

 می رفت.حیف بود دیربشه.کاغذ خیس از اشکمو تا کردم گذاشتم تو پاکت.دویدم.عمو داشت می

رفت.صداش زدم:«وایستا.من نامه امو ندادم.» از بین آدما چشمشمو روم گرفت و نامه رو از دستم

کشید.هیچ چی بهم نگفت.عمو داشت می رفت. یاسی در رو بست.کنار دیوار تکیه دادم.من پشت

کنکوری تمام دردهام تو اون نامه خیس بود. اون نامه سفیدی که یادم رفت توش از کنکوری که سه ساله

پشتشم بگم و آرزو کنم چشمم که تو تصادف بابا کور شد شفا پیدا کنه.عمو رفت.صدای اذان از دوردست

می آمد.

 

 

 

 

                                                                                           


نويسنده: نسیم مورخ: سه شنبه 1388/06/17 در ساعت: 18:51
|+|

 

فقط به نام او...

بغض همچون موجی بر صخره چشمانم موج زد و اشک ریزریز جاری شد.

توی دستانم پر از نور بود.پر از عشق و صفا برای ساده زیستن و آرام خفتن در کنار معشوقی که هرلحظه بیش از پیش به من نزدیک تر می شد.

حالا دیگر کنارم بود.پیشم نشسته بود و داشت به صورتم نگاه میکرد.نمی دیدمش اما حس میکردم هست.

وجودش هست و می خواهد مرا با خود به اوج آسمان ها بکشد.چه صفایی دارد!زندگی در کنار او فقط مهر و صفاست!

تو نمی فهمی.یادت است آن روز که گفتم می بینمش و کنارم نشسته, گفتی دیوانه شدم.گفتی از عشق زیاد است و من همچنان سرحرفم بودم.

آن روز که آمدی خانه و خسته و کوفته کنارم نشستی گفتم ببین اینجاست.دارد نگاهت می کند و تو مرا روانی خواندی.

من دوستش داشتم.تو هم همینطور ولی تو میگفتی نیست.می گفتی او نیست.هست اما نیست.تو همیشه حرف هایت گیج کننده بود.

من روحش را حس میکردم.کنار تو.کنار خودم.کنار قاب عکس خالی گوشه اتاقمان.کنار ساعت دیواری شکسته توی انباری.کنار همه چیز.حتی کنار در ورودی.

همه جا بود.نورش بود.عشقش بود و تواما, نمی فهمیدی.تو میگفتی فقط این چیزها که نیست.باید دلت با او باشد تا همه بفهمند عاشقی.نه اینکه ظاهرش برایت آشکار شود.

من می گفتم کنارم نشسته.تو میگفتی توی آسمان ها خفته.به وجودش کافر بودی.به نگاهش می خندیدی و برای او نماز نمی خواندی.

ولی من با اینکه همه می گفتند دیوانه, می دیدمش.اکنون هم هنوز کنارش هستم.توی همان بیمارستان روانی یک شب فرشته اش آمد و مرا با خود برد.

حالا تو بنشین و اشک بریز و به حال دخترک مرده ات گریه کن.

شاید توهم روزی خدا را دیدی و عشقش را حس کردی.

 


نويسنده: نسیم مورخ: چهارشنبه 1388/05/14 در ساعت: 10:40
|+|

غبار تیره دل

 

                                    روی پرده ی شکسته ی دلم

 

 لایه ی غباری از غم نشسته بود

 

                                                   شوق دیدار امام راداشتم

 

اشک چشمانم را گرفته بود

 

                                                  گام های برهنه اما پرهدفم

 

پهنای جاده راگرفته بود

 

                                                  غبارتیره ی جاده

 

دردور دست ها گسترده بود

 

                                             گام ها یم ارام تر می شد

 

لایه ی غباری بردلم شسته بود

 

ناتوان بودم و درصحرای گرم

 

 زبا نم گرفته بود

 

گامهای سستم نای راه رفتن نداشت

 

 لب های خشکیده ام تشنه ی زیارت تو بود

 

دیگر نفهمیدم چه شد

 

دلم در هوای تو بود

 

وقتی چشم باز کردم

 

 جسم و جانم کنار ضریح تو بود

 

                                                    دل ساده و بی ریای من

 

 به میله های ضریح دخیل بسته بود

 


نويسنده: نسیم مورخ: پنجشنبه 1388/04/18 در ساعت: 9:28
|+|

 

                    به نام اوکه بابا را روی جهان گذاشت

     مادربزرگ پیرم        سالهاست رفته از یاد

  اما همیشه حرفش          مانده برایم دریاد

    مادر بزرگ میگفت       بابا چنان نعمتی است

  گرچه گاهی میغرد         ولی خودش رحمتی است

 اگر نباشدبابا              عشقم فنا میشود

بابا اگر فناشد               قلبم فدا میشود

بابا چنان نگاهی است    کزغنچه وا میشود

ور رود از یاد عشق        آواصدامیشود 

 

                                      ولادت مولای متقین علی(ع) و روز پدر مبارک

 


 

 

 

 


نويسنده: نسیم مورخ: چهارشنبه 1388/04/17 در ساعت: 19:27
|+|

مهمان همیشگی نور خورشید

به نام او كه عالم براي اوست

مهمان نور

گوشه اي از اتاقم به ديوار تكيه داده و مدتي بود كه در خوابي عميق فرو رفته بودم.صداي

 

 آشنايي از حياط به گوش مي رسيد.چشم هايم را باز كرده و از پنجره نگاهي گذرا به حياط

 

انداختم.مردي غريبه كنارحوض نشسته و داشت وضومي گرفت.نمي دانم چراولي لحظه اي

 

 باآنكه غريبه بودمجذوبش شده و بانگاهي مليح به او خيره شدم.غنچه خنده روي لبانم نشسته

 

و نگاهش می كردم.وضويش را كه تمام كرد سجاده اش را به سوي گل سرخ توي باغچه

 

پهن كرد و به آسمان نگاهي انداخت.به دستهايش كه بوي گل مريم را در فضاي حياط

 

پخش كرده بود،خيره شدم؛انگار بايد از آنها حاجت مي گرفتم!

 

چندي بعد صداي اذان از گلدسته هاي مسجد فضاي كوچه را در خود كشيده و عطري

 

خاص مسرور مي كرد.

سجاده مادربزرگم زير پاهاي مباركش مي درخشيد.يادش به خير!آن روزها وقتي

 

مادربزرگ نماز مي خواند همين حس به وجود مي آمد.اما اين عطر و بو چيز ديگري

 

 بود.براي مدتي فراموش كردم كه او غريبه است و به حركاتش خيره شدم.اما دوباره چشمم

 

 به سجاده مادربزرگ افتاد.سريع به سمت حياط رفته و نماز مغرب را به او اقامه كردم.بعد

 

 از نماز چشمان اشكبارم به زمين خيره شدند. وقتي سرم را بلند كردم ديگر از عطر و بوي

 

 گلاب خبري نبود. من رو به گل سرخي كه خودم كاشته بودم،نشسته بودم.

 

 

 


نويسنده: نسیم مورخ: دوشنبه 1388/04/15 در ساعت: 9:52
|+|

عشق يعني...

آن روز باران نباريد .چشمان خسته و عاشق،نگاه هايشان را به آسمان ميدوختند و هرلحظه انتظارشان به دنبال قطره اي آب درميان سرخي ها و داغ اندوه هاي صحرا ميگذشت!گوشهايشان به زنگ بود تا هرلحظه صداي عشق را بيشتر حس كنند و بوي خون و سرخي گل رز را فزون تر به مشام بكشند.دست هاي خسته و بي روح وقتي مقابل چشمان دلبسته معشوق آشكار ميشد برنگاهش زخم مينشست و احساسش را گويي به صليب ميكشيدند و هربار نگاه گرمش تيري بود بر قلب سرخش تا ذره ذره بارعشقش را فزون تر و جسمش را تنهاتركند.دردلب هاي تشنه وزخم هاي بردست نشسته هركدام تيري بروجود قلب معشوق بود.آسمان،سرخ و دلتنگ برفرازسرهايشان رنگ خون و تنهايي را بيشتر در بيابان مي پاشاند و هرلحظه آسمان دلتنگ تر ميشد،اما... .اما انگار چشمانش را بسته بودند تا مبادا اشك بريزد و با اشك هايش عشق فزون را بشويد و باخود به دل خاك برده و دفن كند!مبادا اشك هايش بهشت را خالي و مبادا قطره هاي باران،بيابان را آبي كند.آسمان تنهاتر از عاشقان صحرابود.دلگيرتر و خسته تر از زندگی تنهايش!اما دلبستگان صحرا اشك روي گونه هايشان مي غلتيد و هرلحظه عشقشان فزون تر شده و آسمان بغض گلويش را گرفته و حق گريه نداشت.هرلحظه يك تن از ميان بيابانيان محوميشد و قلبش را آزاد ميكرداما... .اما در آخر فقط72عاشق بودند كه طعم صحراي كربلا را چشيدند و خون هايشان رنگ عشقشان را پررنگ تر كردو معشوقه را بيشتر ستايش كردند.ظهرسرخ با رنگ خون دلبستگان و شب سياه باغم تنهايي عاشقان.آن روز باران نباريد تاحسين محبوب تر شود.آري!عشق يعني همان معشوقه هميشگي...حسين!


نويسنده: نسیم مورخ: سه شنبه 1387/10/10 در ساعت: 13:47
|+|

علي بر دوش منبر! 

گوش ها همه منتظر پيام معشوقه و صحبتهاي دلنشين اويند!نگاه ها همه بازگشته و

در ميان سيل جمعيت حيرت موج ميزند.نگاه ها همه منتظر چهره هاي نوراني و نگاه

هاي پيامبر است!فريادها خوابيده.بيابان گرم با گرماي شور و هيجان داغ تر و شن ها

زير پاي عاشقان بيشتر سوزان بودن خود را نمايش ميدهند.جهاز شتران آرام آرام

برهم سوار شده و معشوقه عاشقان بيايان داغ يكي يكي بالا ميرود پله هاي جهاز

شتران را.اما هيچ كس نميداند در دل نبي خدا كه زمين بر پايه نگاه او استوار است

چه ميگذرد!؟چرا چشمان خدا در اين روز داغ در اين بيابان داغ مردم را چشم انتار

كرده؟آيا بي دليل است؟نه ياخدا!محمد بي دليل نگاه ها را منتظر نميكند.پس از نه

چندان زمان طولاني همه جمع شدند و رسول خدا لب گشود.تنها جمله عاشق

برانگيز و پرشور همين بود!علي جان!تويي برادرم.چشمانم و نگاه قلبم فاطمه تويي

ياعلي!پس از من عليست كه بر شما حاكم شد.

پس بياور دستانت را بر چشمانت بگذار و با اشک چشمانت از چشمان نگاه خدا

 بخواه!

اي علي جان!جان جانم

پس نگاهي به نگاه بي بهاي ما بينداز

كه تويي علي مولا ومنم بنده محتاجت علي جان!

 عيد غدير مبارك!


نويسنده: نسیم مورخ: چهارشنبه 1387/09/27 در ساعت: 21:29
|+|

بال کبوتر

به نام حضرت دوست

 

چشمان اشكبار و قطره هاي دانه دانه

 

كرده در دل شبهاي من خانه

 

باز صداي بال كبوتر سپيد

 

در آسمان آبي تر از آبي

 

و كوچه آب روان

 

در خيابان خاكستري تر از خاكستر

 

لانه اي ساخته از بال فرشته

 

تا خدا در تك نگاهش موج زند

 

و ملائك به دور لانه اش پركشند

 

و دوباره پرهاي كبوتر سپيد

 

خاكستري شوند

 

و برفرق نگاه سرمولا

 

شمشيري همچون تيزه تيز فرودآيد

 

و كبوترخون خود را فروريزد و مظلومي چشم فروبندد

 

«شهادت حضرت علي تسليت باد»


نويسنده: نسیم مورخ: دوشنبه 1387/07/01 در ساعت: 14:3
|+|

اگر نباشد..

 

 خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir    به نام نگاه خدا              خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir                    

اگر بادها زوزه نكشند

درختان سبز نباشند

و آدم ها عاشق نشوند

من و تو نمي توانيم نگاه هاي آسمان را بشمريم

اگر چشم ها اشك آلود نشوند

قلب ها نيزه نخورند

و گوش ها نوازش نسيم بهاري را احساس نكنند

من و تو نمي توانيم قدم هاي فرشته هارا متر كنيم

و اگر خدا نباشد...

اگر خدا نباشد و عشق را نيافريند

من و تو نمي توانيم صداي طپش قلب و زمزمه هاي نفس هاي خودمان را بشنويم

 


نويسنده: نسیم مورخ: شنبه 1387/06/09 در ساعت: 17:20
|+|

تقدیم به نیلوفر بهترین گل زندگیم

خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.irلبخند آسمانخدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

 

در قفسي به تنگ افتاده ايم

 

همه چيز زندگی را دشوار مي كند

 

ولي زندگی سخت نيست!

 

آري!زندگي به شرط گل سرخ زيباست

 

زندگی به شرط خنده آسمان و عشق چشمانت زيباست

 

زندگی وقتي زيباست كه بداني!

 

بداني

 

اگر نگاهت با اشك گره خورد

 

بداني نيلوفري در مرداب غنچه مي شكفد

 

اگر دستانت با احساس پيوند زد

 

واگر گيسوانت همسفر مشامت شد

 

بداني در بيشه گل سرخي برگ بر مي آورد

 

ولي  آيا ميداني چرا؟

 

مي داني چرا هيچ وقت گل سرخ شاداب نمي ماند؟

 

چرا هيچ لحظه نيلوفر بر آب نمي ماند؟

 

آنگه كه اشك از چشمت فرو مي ريزد

 

و اگرعشق ،قلبت را نيزه زد

 

و آن زمان كه دستانت بي احساس مي شوند

 

و گيسوانت كم رنگ زندگی ميكنند

 

و تير عشق،جانت را مي گيرد

 

بدان وقت خداحافظي گل سرخ و بر آب افتادن نيلوفر است

 


نويسنده: نسیم مورخ: دوشنبه 1387/05/07 در ساعت: 16:55
|+|

عشق را بياموز

  عشق را بياموز

 

 

گوش كن!

 

صداي زمزمه آب مي آيد

 

صداي پيوند لحظه ها با آرام ترين سكوت زندگی

 

گوش كن!

 

صداي تكان خوردن چمنزار  بردست باد باغ را فراگرفته

 

 

صداي برهم خوردن بوته هاي هندوانه

 

و صداي آواز برگ سبز درختان مي آيد

 

نگاه كن!

 

زيبايي چيدن ميوه ها ميان سبد درخت را

 

و به چشمانت ياد بده از آنها پند بگيرند

 

هديه اي ناقابل پيشكش عظمت آفريدن چشمانت كن

 

 

كه اگر آنها نبودند تو هم نبودي

 

 

احساس كن!

 

 

لطافت بادي را كه گونه هاي سرخت را نوازش مي كند

 

 

نرمي برگ درخت انگور و سختي چوب كاج را                     

 

به احساست بياموز تا زيبايي ها را حس كند

 

نوازش كن!

 

شقايقي را كه منتظر گرماي دستان توست

 

و سنگي را كه ميان بوته ها گم شده

 

به ياد بياور

 

هنگامي را كه تو هنوز ياد نداشتي بشنوي!ببيني!احساس كني!

 

نوازش كني و حتي به ياد بياوري!

 

ميداني اينها را مديون چه كسي هستي؟

 

خودت

 

آري!خودت كه سالها شنيدن را به گوشهايت آموختي!

 

نگاه كردن را به چشمانت ياد دادي!

 

نوازش كردن را ياد آور دستانت شدي!

 

و احساس كردن را در قلبت نگاه داشتي

 

پس عشق را هم بياموز!

 

كه اگر عاشق بودن را به دلت ياد ندهي نمي تواني طبيعت را

 

 

 حس كني!

 

عشق را بياموز و هروقت عاشق شدي از گل سرخ قدرداني كن!

 

 

 


نويسنده: نسیم مورخ: چهارشنبه 1387/04/26 در ساعت: 17:38
|+|

نيلوفرم نيلوفرم
 

خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.irصداي لحظه هاي خوب آفرينش

درون نوشته هايت پنهان است

و تو در باغ بزرگ ستايش

به روح خدا پيوند مي خوري

تو در خواب مني

در تك تك لحظه هاي مني

آري! تو در ميان بوته هاي سبز عشق دل من

همچون گلي تك مي رويي

و به زيباترين سلام عشقم

روح و جان عاشق بودن مي بخشي

گرچه كوچك ولي با ارزش

پيشكشي تقديم نگاه هاي گرمت مي كنم   خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

تقديم نگاه هايي كه ديشب در اعماق درياهاي خواب به من هديه مي شدند

و من سرمست از اين هديه دوست داشتن را مي فهميدم

دوست داشتني كه فقط لايق چشمان توست

لايق نگاه هاي گرمت و لايق آسماني ترين روح خدا

دوستت دارم همچنان كه فرهاد شيرين را دوست داشت

دوستت دارم همچنان كه گل پروانه رادوست دارد

و به اندازه همه نگاه هاي خدا به همه آدم هاي جهان

و دوستت دارم نه فقط در پرارزش ترين خوابي كه در طول زندگي ام ديدم

بلكه در گلهاي بهشتي دوستت دارم

بلكه در زيباترين باغ بهشت دوستت دارم

پيشكش چشمان قشنگت هديه اي از ژرفاي دلم:

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

 

 


نويسنده: نسیم مورخ: شنبه 1387/04/15 در ساعت: 13:7
|+|

دلم نگاه می خواهد
خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir    خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

دلم نگاه مي خواهد

نگاه ساده عشق

نگاهي كه با هرصدايش

بتوان نامه اي نوشت

 

دلم نگاه مي خواهد

نگاه عاشق رود

نگاهي كه با هر رنگش

بتوان قلب ها را زدود

 

نگاهم در نگاه عاشق تو

دوباره جان مي گيرد

ولي هنوز هم

چشمانم بزرگي ات را نمي بيند

 

دلم نگاه مي خواهد

نگاهي ساده و رنگارنگ

نگاهي كه بتوان با آن

بزرگي ات را نگ زد

 

نگاهی که من می خوام

آره!فقط نگاه توست

تو این کلام بی کلک

صدا فقط صدای توست

 

تو اي عشقم!

نگاهت را هديه كن

نگاهي با عشق و غم

برايم كادو كن

 

دلم نگاه مي خواهد

ولي فقط نگاه تو

تويي كه من می خوامت

تويي كه دوستت دارم

 

بروي عاشقان بخند

نگاهت را هديه كن

براي دل ساده ام

نگاه عشق هدیه کن

                                                 خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

 


نويسنده: نسیم مورخ: دوشنبه 1387/04/10 در ساعت: 15:44
|+|

نيلوفر آبي
  

     به نام پروردگار عشق

 

چشمانش مشكي و نگاهش همچون رنگين كمان هفت

 

 رنگ است

صورتش مليح و دستان پرمهرش رهاورد قلب پاك اوست

 

نگاه هايش وقتي با صداي پاي نوشته ها به چشم مي

 

خورد از اعماق وجود آبي هاي دريا سرچشمه گرفته و ب

 

ه آدمي آرامشي با لطافت و انس هديه مي كند

 

صداي پاي نوشته هايش همرنگ سپيدي فرشته ها و آبي

 

 درياهاست

 

و هنگامي دست بر قلم برده و براي من نوشته به ارمغان

 

 مي آورد احساسي مليح و پاك در دل آبي هاي دريا مي

 

رويد و موج ها صداي آن آرامش مليح و پاك را به گوش من

 

 ميرسانند

 

و چه سرمستم از اين نداي آسماني كه از اعماق وجود

 

 نيلوفر آبي جاده سرچشمه مي گيرد

 

اري! او تنها بهانه من براي پرواز در وجود نوشته هاست

 

و او آبي ترين نيلوفر زندگی شاد و پر دغدغه من است

 

اي خدا!

 

آبي ترين نيلوفر زندگی ام و ساده ترين پاك دل دنياي

 

كوچكم را كه تنها بهانه ي نوشتن است به تو مي سپارم

 

و دعاهايم را بدرقه گام هاي بلندش مي كنم و از اعماق

 

 درياي دلم صدا مي زنم:

 

دوستت دارم اي تنها بهانه عشق در اعماق وجود

 

زندگاني ام

 

دوستت دارم اي زيباترين نيلوفر آبي گلزار

 

 

دوستت دارم اي تنها گل عاشق درياي قلبم

 

 

دوستت دارم

 

دوستت دارم

 

دوستت دارم

 

 


نويسنده: نسیم مورخ: چهارشنبه 1387/04/05 در ساعت: 13:48
|+|

براي تو مي نويسم اي مهربانترين مهربانها

براي تو ميخوانم نامه اي از پادشاه اي زيباترين زيباترها

براي تو زندگي مي كنم اي گرم ترين گرماها

دوستت دارم نيلوفر آبي زندگي ام

دوستت دارم ....

دوستتت دارم....

دوستت دارم....

 


نويسنده: نسیم مورخ: چهارشنبه 1387/03/29 در ساعت: 15:41
|+|

سلام بهار

 

 سلام بهار

 

سلام اي بهار،اي نگاه خدا

 

سلام اي سكوت پرسرصدا

 

سلام فصل رنگ هاي شاد

 

سلام فصل هوهوي باد

 

 

فصل آرامش،نگاه عاشقانه

 

فصل شور و نشاط عارفانه

 

فصل رنگي كه بردامنش خدا زد

 

فصل صداي زنگي كه آسمان،ندا زد

 

 

فصل عشقي كه برتو فداشد

 

فصل بادي كه برايت صداشد

 

سلام اي بهار، اي كه جانم فدايت

 

سلام اي بهار،اي كه سلامم برايت

 

 

بهاري كه از هرسلام

 

زهر ابريشم و عشق گرم تري

 

بهاري كه از هر صدا

 

ز هر مهر و صفا نرم تري

 

سلام اي بهار نوجواني

 

سلام اي بهار بيقراري

 

بهاري كه مال خدايي

 

ولي هديه اش براي مايي

 

فقط توروخدا نظر بدید 

 

 


نويسنده: نسیم مورخ: شنبه 1387/02/28 در ساعت: 17:1
|+|

In the name of god

 

خداحافظ پرستو

كنار كنج خانه

 

نگاهش به قفس بود

 

به كركي كه برايش

 

همانند نفس بود

 

ولي صدها هزاران متر

 

زاو دورتر پرستو

 

درون اين بيايان

 

بي نفس بود

 

بدون آب و دانه

 

نگاهش همانند قفس بود

 

دلش مي خواست تابه امروز

 

آزاده باشد سرد و ساكت

 

ولي امروز باديدن او

 

دلش مي خواست افسرده باشد گرم و پرشور

 

دلش مي خواست تابه امروز

 

كنار مادرش بود

 

ولي باديدن كنج پرستو

 

گمانم دم آخرش بود

 

گرم نمي ديد چشم بي جان كبوتر

 

درون اين قفس بي آب و دانه

 

كه پربسته دلش تنگه براي آشيانه

 

گمانم او بود اكنون غرق نگاهي عاشقانه

 

 

پرستو پركشيد و كبوتر همچنان در قفس ماند   

                         

خداحافظ پرستو

 

 

 

فقط توروخدا نظر بدید         Bye


نويسنده: نسیم مورخ: جمعه 1387/02/20 در ساعت: 0:19
|+|

عشق

 

واژه ای که شاید هرگز آن راباور نکنی

ونگاهی که صدای خون می دهد

شرابی که بوی محبت ازوجودش خالیست

ونگاهی که هرگز از دلت نمی رود

عشق نگاه عاشقانه یک رویا به زندگی پر ز شادیست تا آن را تباه کند

عاشقانه دوستت دارم ای رویای خیسم

 

 

 

 


نويسنده: نسیم مورخ: پنجشنبه 1387/02/12 در ساعت: 13:44
|+|

عاشقانه

گاه گاهی زتاریکی سرد

تو به در بار دلم می آیی

یاگه گاهی ز گرمای وجود

توبه ارتفاع قلبم می آیی

 

گه گداری در دل تاریکی

توزبرج خستگی نگاهم می کنی

یا که باعشق وجودعالم

تو سربه راهم می کنی

 

تو زنگاه عاشقی چه می دانی؟

توبرایم می نویسی عشق

ولی ازدل عاشق چه می دانی؟

 

 

 


نويسنده: نسیم مورخ: پنجشنبه 1387/02/12 در ساعت: 13:43
|+|

اول ازهمه یادخدا

 

 

ای خدای مهربون

 

من دلم هواتوکرده

 

توي اين خيابوناي سردوگرم

 

من دلم هواي دلت

 

توي اين زندگي  سخت و نرم

 

 

چراهركس دلش تواين دنيامي گيره

 

ياكه يك مشكلي دامنگيرش ميشه

 

مياد و سراغتوازمامي گيره؟

 

 

چراباوجوداين همه سختي توي زندگيها

 

هيچكي مردن دوست نداره

 

ياكه اين همه شنا كردن توي سختيها

 

هيچكي آرامش دوست نداره

 

 

اگه همه سختي ها روهم بشن

 

من بازم دوستت دارم

 

اگه همه بدي ها روهم بشن

 

من بازم دوستت دارم

ای خدا جون

 نظر يادت نره


نويسنده: نسیم مورخ: پنجشنبه 1387/02/12 در ساعت: 13:42
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir