تبليغاتX
کوله پشتی خدا


کوله پشتی خدا





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

 

فقط به نام او...

بغض همچون موجی بر صخره چشمانم موج زد و اشک ریزریز جاری شد.

توی دستانم پر از نور بود.پر از عشق و صفا برای ساده زیستن و آرام خفتن در کنار معشوقی که هرلحظه بیش از پیش به من نزدیک تر می شد.

حالا دیگر کنارم بود.پیشم نشسته بود و داشت به صورتم نگاه میکرد.نمی دیدمش اما حس میکردم هست.

وجودش هست و می خواهد مرا با خود به اوج آسمان ها بکشد.چه صفایی دارد!زندگی در کنار او فقط مهر و صفاست!

تو نمی فهمی.یادت است آن روز که گفتم می بینمش و کنارم نشسته, گفتی دیوانه شدم.گفتی از عشق زیاد است و من همچنان سرحرفم بودم.

آن روز که آمدی خانه و خسته و کوفته کنارم نشستی گفتم ببین اینجاست.دارد نگاهت می کند و تو مرا روانی خواندی.

من دوستش داشتم.تو هم همینطور ولی تو میگفتی نیست.می گفتی او نیست.هست اما نیست.تو همیشه حرف هایت گیج کننده بود.

من روحش را حس میکردم.کنار تو.کنار خودم.کنار قاب عکس خالی گوشه اتاقمان.کنار ساعت دیواری شکسته توی انباری.کنار همه چیز.حتی کنار در ورودی.

همه جا بود.نورش بود.عشقش بود و تواما, نمی فهمیدی.تو میگفتی فقط این چیزها که نیست.باید دلت با او باشد تا همه بفهمند عاشقی.نه اینکه ظاهرش برایت آشکار شود.

من می گفتم کنارم نشسته.تو میگفتی توی آسمان ها خفته.به وجودش کافر بودی.به نگاهش می خندیدی و برای او نماز نمی خواندی.

ولی من با اینکه همه می گفتند دیوانه, می دیدمش.اکنون هم هنوز کنارش هستم.توی همان بیمارستان روانی یک شب فرشته اش آمد و مرا با خود برد.

حالا تو بنشین و اشک بریز و به حال دخترک مرده ات گریه کن.

شاید توهم روزی خدا را دیدی و عشقش را حس کردی.

 


نويسنده: نسیم مورخ: چهارشنبه 1388/05/14 در ساعت: 10:40
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir