تبليغاتX
کوله پشتی خدا


کوله پشتی خدا





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

عمو داشت می رفت...
 

به نام او...

عمو داشت می رفت...

صدای عموحسین یک بار دیگه توی اتاق پیچید.یک مشت به رون پام زدم و گفتم:«داره می ره. داره دیر

میشه.»عمویه بار دیگه صداشو بالابرد و گفت:«اهل خونه.همه سفارش ها تموم شد؟برم؟»رفتم تا

دستمو ببرم بالا و بگم نه!من هنوز کار دارم ولی نشد.آخه اگه عمو واسه من صبرمی کرد که من نمی

تونستم زود تموم کنم.از صبح خودکار توی دستمه و کاغذ جلوی روم ولی هنوز نتونستم بنویسم.پس

عمو چهل سال دیگه هم که صبر کنه بازم نمی تونم.آقاجون!قربون بلندمرتبه بودنت که روم نمیشه یه

کلمه واست بنویسم.یه نگاه به بیرون انداختم.مامان سینی دست گرفته بود.توی سینی هم قرآن و آب و

آینه رونمایی می کردند.آخی!طفلی مامان جون.با پای لنگش هنوز هم داره کار می کنه.اشک از چشمم

ریخت.یاد آقا که افتادم اشک قل خورد اومد روی گونه هام.عجب دلی داری آقا!عجب جذبه ای داری آقا که

 با این همه دوری امون از شما بازم همه امون عاشقتونیم.چشمم افتاد به دست های چروک خورده

مامان.بمیرم براش.دوساله داره بابامو پرستاری می کنه.غذا توی حلقش می ریزه و عصا زیر دستش می

 ذاره.بابام از همون دوسال پیش که اون تصادف پیش اومد عقلشم از دست داد.مادر جونم تا یه مدتی

می اومد توی اتاق ما و بهش سر می زد.بعد مادر جونم دیگه کم کم سرد شد از بهبودی بابا.اما مامان...

.من اینا رو دارم به شما می گم آقاجون؟شما که می دونید این همه زجری که ننه ام واسه بابا می کشه

بی جواب نمی مونه.دوباره چشمم به ورقه ی سفید و خیسم افتاد.یعنی من از اون دریای زپرتی هم

کمترم که حتی نتونم یه خط واسه آقا بنویسم؟آقا کاش جای عمو حسین خودم بیام کنار ضریحت دخیل

 ببندم.مادرجون داشت اسفند بالای سر عموحسین می چرخوند.آخ آقا!جونم واستون بگه از بدبختی

هامون.بابا همیشه نون آور خونه بود.اما حالا که بابا نیست همین عموحسین که انقدر ادعاش میشه

پول عمل قلب مادر جون بیچاره رو هم نمی ده.آقا به روح بابابزرگ با همین چشم های خودم دیدم که

مامان واسه عمل مادرجون توی خونه مردم رخت می شست ولی یکی نیست به این عمو حسین

نامردبی غیرت بگه آخه لامروت این انصافه که زن برادرت با اون همه پول تو واسه عمل مادرت رخت

بشوره؟زن عمو فرشته کنار شوهرش اصغر نشست.کنار شوهرش که چی بگم؟کنار بدبختی اش

نشست.ازوقتی عمواصغر معتاد شد زن عمو فرشته هم راه بدبختی پیش گرفت.همین عمو حسین شده

 بود آینه دقش.دم به دقیقه که به زن عمو پول میداد واسه بچه اش, بهش سرکوفت می زد. آخه یکی

نیست بهش بگه تو که ثواب می کنی کباب کردنت دیگه چیه؟یاسی از جلوی اتاق که رد می شد منو

دید.برگشت و گفت:«چکار می کنی نازنین؟دایی حسین داره می ره!»یه نگاه به شکم بادکرده اش

انداختم و گفتم:«برو دخترعمه!منم الان میام.راستی حال بچه ات چطوره؟»خندید و جواب داد:«فعلا که

خوبه.»دلم برای باباش می سوخت.عمه زهرا اون مرد بیچاره رو دق داد.یعنی نه!سکته داد. حالا هم

افتاده گوشه ی سرای سالمندان.یکم به دوروبرم نگاه کردم.چقدر ما بدبختی داشتیم و خودمون خبر

نداشتیم.اون از عمواصغر معتادمون.این از بابای علیلمون.مادربزرگ پیر و مریضمونو چی می گی؟آخ

آقاجون!اگه دستم به قلم بگیره و بشه براتون بنویسم از این خونه ی درب و داغونمونم می گم.می گم

این خونه چقدر سوسک داره.می گم عموحسین داره پولاشو توی دل خاک چال می کنه و ما هرروز باید

تله موش بذاریم.می گم مامان دستش می لرزه.می گم دکترا گفتن شاید بچه یاسی ناقص از آب

دربیاد.می گم دیوارهای خونمون سسته.می گم عموحسین رفته تو کارخلاف و حالا داره میاد پابوس

 بالامرتبه ترین آدم آسمونا.اصلا بخدا مشهد طاقت قدم های نحسشو نداره.با پول حروم و زیارت؟!آره

 بخدا.حرومه.ازسر تقصیراتش نگذر ای خدا.آقاجون... .یه قطره اشک رو صورتمو با دست پاک کردم.دستامو

 گرفتم بالا تا دعا کنم.تا خدا دستامو ببینه.تا آقا امام رضا یه نظر به این دل کوچیک و حقیر من بندازه.بردم

 بالا.دستامو بردم بالا و سرمو رو به سقف گرفتم.اینجوری صفا نداشت.کاش خودمو می چسبوندم به

ضریح طلایی ات و کنار قبرت واسه گناهام از خدا آمرزش می خواستم.کاش آقامون زودتر ظهور

کنه.اینجوری که صفا نداره.آخ آخ.اگه دستم به قلم بازشه می نویسم... .چشمام برق زد.سرمو آوردم

پایین و خودکار تو دستام جاگرفت.ای بابا!نفرین به این شانس. خدا لعنتت کنه دریا.این خودکارت که رنگ

نمیده.از جام پاشدم.دیر می جنبیدم کار از کار می گذشت.اما یهویی صدای عموحسین اومد.سرم

برگشت.داشت خداحافظی می کرد.مادر بزرگ صورت اشکی اشو با گوشه چارقدش پاک کرد.عمو داشت

 می رفت.حیف بود دیربشه.کاغذ خیس از اشکمو تا کردم گذاشتم تو پاکت.دویدم.عمو داشت می

رفت.صداش زدم:«وایستا.من نامه امو ندادم.» از بین آدما چشمشمو روم گرفت و نامه رو از دستم

کشید.هیچ چی بهم نگفت.عمو داشت می رفت. یاسی در رو بست.کنار دیوار تکیه دادم.من پشت

کنکوری تمام دردهام تو اون نامه خیس بود. اون نامه سفیدی که یادم رفت توش از کنکوری که سه ساله

پشتشم بگم و آرزو کنم چشمم که تو تصادف بابا کور شد شفا پیدا کنه.عمو رفت.صدای اذان از دوردست

می آمد.

 

 

 

 

                                                                                           


نويسنده: نسیم مورخ: سه شنبه 1388/06/17 در ساعت: 18:51
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir