به دنيايت زيبا بنگر و زيبايي رادوست بدار به خدايت آرام بنگر و آرامش را دوست بدار به هم سن هات ساده بنگر و سادگي را دوست بدار. به اطرافت تنها بنگر وتنهايي را دوست بدار. و بدان تنهايي زيباست.
و ديگر بگويم كه: من نسيم هستم دختری 16 ساله از دیاری ساده و تنها و ميخوام از دنياي شيرين تنهايي و بيقراري خودم باهاتون حرف بزنم. دوست دارم همراهيم كنين
آن روز باران نباريد .چشمان خسته و عاشق،نگاه هايشان را به آسمان ميدوختند و هرلحظه انتظارشان به دنبال قطره اي آب درميان سرخي ها و داغ اندوه هاي صحرا ميگذشت!گوشهايشان به زنگ بود تا هرلحظه صداي عشق را بيشتر حس كنند و بوي خون و سرخي گل رز را فزون تر به مشام بكشند.دست هاي خسته و بي روح وقتي مقابل چشمان دلبسته معشوق آشكار ميشد برنگاهش زخم مينشست و احساسش را گويي به صليب ميكشيدند و هربار نگاه گرمش تيري بود بر قلب سرخش تا ذره ذره بارعشقش را فزون تر و جسمش را تنهاتركند.دردلب هاي تشنه وزخم هاي بردست نشسته هركدام تيري بروجود قلب معشوق بود.آسمان،سرخ و دلتنگ برفرازسرهايشان رنگ خون و تنهايي را بيشتر در بيابان مي پاشاند و هرلحظه آسمان دلتنگ تر ميشد،اما... .اما انگار چشمانش را بسته بودند تا مبادا اشك بريزد و با اشك هايش عشق فزون را بشويد و باخود به دل خاك برده و دفن كند!مبادا اشك هايش بهشت را خالي و مبادا قطره هاي باران،بيابان را آبي كند.آسمان تنهاتر از عاشقان صحرابود.دلگيرتر و خسته تر از زندگی تنهايش!اما دلبستگان صحرا اشك روي گونه هايشان مي غلتيد و هرلحظه عشقشان فزون تر شده و آسمان بغض گلويش را گرفته و حق گريه نداشت.هرلحظه يك تن از ميان بيابانيان محوميشد و قلبش را آزاد ميكرداما... .اما در آخر فقط72عاشق بودند كه طعم صحراي كربلا را چشيدند و خون هايشان رنگ عشقشان را پررنگ تر كردو معشوقه را بيشتر ستايش كردند.ظهرسرخ با رنگ خون دلبستگان و شب سياه باغم تنهايي عاشقان.آن روز باران نباريد تاحسين محبوب تر شود.آري!عشق يعني همان معشوقه هميشگي...حسين!